من می خواهم داستانم را از تاریکی شروع کنم.چون تا وقتی شب نباشد روز هرگز فرا نمی رسد.تاوقتی غم نباشدشادی معنایی ندارد واین قانون زندگی است. سیاهی وسبیدی در کنار هم ......

من روزهای زیادی را درتاریکی سبری کردم .تاریکی که آن روزها هر چند تلخ به نظر می رسید ولی امروز که از آن عبور کردم برایم بسیار بربار وخاطره انگیز است.

می گویند دراین دنیا هیچ چیز مطلق نیست وهربدیده ای دو وجه مثبت ومنفی دارد.راست می گویند..شاید باورش سخت باشد ولی افسردگی نیز با وجود چهره ی زشت و قامت کج ومعوج واز همه مهم تر ذات منحوسش گاهی اوقات بسیار هم مفید وحتی لازم است.

چه بخواهی چه نخواهی ،افسردگی تو را انسان تر می کند. چون در قلب خود غم ورنج دارد.دوعنصری که کیمییای انسانیت هستند.البته عشق راهم باید به این فرمول جادویی اضافه کرد.اما چون بحثش بسیار مفصل است بعدا به این بدیده وتاثیراتش بررشدوشکوفایی انسان می بردازم.

بگذریم ،اگر رنج ها وغم ها نبودند آدمی دراین دنیا نه خودش را می شناخت ونه خدایش را وهرانسانی برای رسیدن به مقصد شادکامی ناگریز است سوار قطار مصیبت شود.