در تعریف زندگی باید گفت زندگی همه چیز هست جز آن چه که فکر می کنیم.زندگی ممکن است عادلانه باشد اما عاقلانه هرگز.روابط ما آدمها هم همین شکلی است . فکر می کنی با صمیمی ترین رفیقت تا ابد دوست خواهی ماند اما درعرض چند دقیقه همه چیز به هم می ریزد و سالهای دو رقمی دوستی تان به دست فراموشی سپرده می شود .گاهی آدمی وارد زندگیت می شود که ظاهرا جز ضرر چیزی برایت ندارد و تقلا می کنی از دستش خلاص شوی ،اما بعدا متوجه می شوی که همین آدم بدنام فرشته ی نجات توست . ممکن است تو دراوج جوانی وسلامت در اثر یک تصادف ساده روی تخت بیمارستان از دنیا بروی ولی بیمار سرطانی تخت کناری شفا پیدا کند وحتی 100سالگی اش راهم جشن بگیرد .بنابراین این که دایما در حال عاقبت اندیشی و حدس زدن ته قضایا در زندگیت باشی کاملا بیهوده است . اکثر ما آدمها انقدر درگیر این حدس وگمانها می شویم که زندگی ولذت بردن از اکنون و زمان حال رایادمان می رود . البته من از آن مثبت اندیشهای افراطی نیستم که بگویم لیوانی چای ،دوش آب گرم وبیتی شعر و.......چون واقعا ادم گاهی انقدر توی مخمصه می افتد که سونا وجکوزی و یک سماور دمنوش بابونه هم نمی تواند حالش را خوب کند . حرف من فقط این است خودت را زیاد درگیر اینده نکن چون اینده هرگز به کسی قول نداده که منطقی باشد.