حالا که دارم تو را فراموش می کنم دیگر میلی به زیستن در این شهر ندارم. دیگر دلم نمی خواهد در خانه ی پدری چشم باز کنم وهیچ چبز به چشمم زیبا نمی آید.دلم می خواهد ملوین (سگم )تنها معجزه ی زندگیم را به دوش بگیرم واز اینجا دور شوم .بروم به جایی که هیچکس مرا نشناسد. حتی اسمم راهم عوض کنم .یادم برود به کجا تعلق داشته ام وچه چیزهایی را تجربه کردم . دلم می خواهد این هویت تحمیلی راهم دور بیندازم. من دلارام نیستم .چون هیچ کجای زندگی دلم آرام نبوده .بعضی وقتها فکر می کنم که اگر بچه ها پدر مادر نداشتند زندگی چقدر عادلانه می شد. چون با داشتن والدین ناخود اگاه یک سبک زندگی وهویت وطرز فکر به تو تحمیل می شود.اگرچه خانواده من مرا عاشقانه دوست  دارند اما من دلم می خواهد بزنم به چاک.حس گربه ی بالغی را  دارم که دیگر باید به خیابان برود وقلمروی قبلی را ترک کند.به هر حال من 25 ساله ام .البته با تجربیاتی که در زندگی داشته ام 30 ساله تلقی می شوم وحق دارم درباره زندگیم تصمیم بگیرم. به هر حال یک روز می رسد که تو از همه چیز دل می کنی ومی خواهی یک زندگی جدید هر چند چالش برانگیز را آغاز کنی.نرسیدن به تو همه چیز را برای من در این شهر خاکستری کرده .توی خیابانها که راه می روم حس می کنم هوا پر از غم است. دیگر حتی حوصله ندارم برای بیرون رفتن رژلب بمالم .دیگر برایم مهم نیست زشتم یا زیبا واین میراث آدم خاکستری مثل تو برای من است .ادمی که حتی برای خودش هم کاری نمی کند . به هر حال میل به رفتن آنقدر در من زیاد است که هیچ خاطره خوبی از این شهر در ذهنم نمی آید. حس می کنم دیوارهای خانه مان را باغم سیمان کرده اند و من این فضای تاریک راهیچ دوست ندارم. این پدر مستبد واین مادر عصبی را.بیچاره برادرم. اوهم انگار گیر افتاده است .توی این خانه شادی نیست. تکرار است وتکرار وتکرار . والدین من ....کسی دارد می آید دیگر نمی توانم بنویسم.........