میل من به نوشتن هر روز وهر لحضه بیشتر می شود .اگرچه باید خودم را با پایان نامه ی پیش رو مشغول کنم ولی دایما دلم می خواهد بیایم واینجا بنویسم. برای من همیشه همینطور بوده .هیچوقت مسیولیت پذیر نبوده ام (بی سواد نیستم ،صفحه کلیدم همزه نداره ).همیشه در حال فرار از قسمتهای جدی زندگی بوده ام .قسمت جالبش اینجاست که کارم را به خاطر پایان نامه ترک کرده ام .ولی حالا فقط دلم می خواهد کتاب های الیف شافاک را بخوانم ویک بند بنویسم. انگار مرا برای زندگی در دنیای خاکستری نساخته اند . دلم می خواهد همیشه آزاد ورها باشم .کتاب بخوانم وبا حیوانات وقت بگذرانم . دارم روز به روز درون گرا تر می شوم .دیگر دلم نمی خواهد با دوستانم بیرون بروم. اگرچه آنها برای من خیلی ارزشمند هستند اما بودن در کنار آنها حس وحال خوبی به من نمی دهد. به جای آن ترجیح می دهم در خانه بمانم وزیر سقف آسمان مدیتیشن کنم. البته عقلم می گوید این میزان فاصله گرفتن از آدمها خطرناک است. شاید این یک آلارم روحی باشد. اصلا بحث ناله کردن ومقصر دانستن دیگران و گله از زمین وزمان کردن اینجا مطرح نیست. ولی من از اطرافیانم خیر چندانی ندیدم .(در پستهای بعدی شاید داستان زندگیم را برایتان بازگو کردم )به همین دلیل در تنهایی حس بهتری دارم. ولی خب ویژگی های اخلاقی مانند:بی مسیولیتی و درون گرایی می تواند روابط وبه ویژه ازدواجم را بایک بحران جدی روبرو کند.به هر حال من از کودکی همینطور بودم. شلخته ،بی مسیولیت ،درونگرا اما مهربان ،دلسوز و هنرمند.البته باید بگویم از بیرون خیلی مغرور به نظر می رسم. اما اصلا اینطور نیست.با اینکه بی برنامگی تا حالا خیلی کار دستم داده اما فکر می کنم اگر می خواستم در چارچوب قواعد وبرنامه ریزی زندگی کنم هرگز خلاقیت حالا را نداشتم .به هر حال من از خودم راضیمبه خاطر آن چیزی که هستم .